... خوب بچه های نظافت سلف کم کم با همدیگه اشنا شده بودند ویه جورایی میشه گفت بچه هایی که توی گروهها با هم همکاری میکردند بیشتر با هم صمیمی شده بودند و پیوند دوستیشون تو این مدت محکمتر از بقیه بچه ها شده بود.کار نظافت واقعا به ما فشار می اورد یعنی به جز دوازده ساعتی که ما با بقیه بچه ها همراه بودیم روزی حدود یک ساعت هم فقط در سلف بودیم .این بود که با توجه به کمبود وسایل نظافت و نیز یادگیری چم و خم اینکار حمزه عرفانی پیشنهاد داد که کار را به صورت شیفتی ادامه دهیم یعنی یک روز شش نفر و روز بعدی شش نفر بعدی و ارشد نظافت چی ها هم روی کار ما نظارت داشته باشد .این نظر توانست در کوتاه ترین زمان اکثریت ارا را بدست اورد البته همانهایی که تنبل بودند و باز از بد شانسی داخل گروه من افتادند مخالف این امر بودند .چون با کم شدن افراد کسایی که کار نمیکردند بیشتر به چشم میومدند.البته این را هم بگم که میشد اسامی افراد کم کار را به جناب سروان داد ولی من و ارشد گروه دو ماه با هم بودن و رفیق شدن را نمی خواستیم به هر قیمتی از دست بدهیم.خوب تقسیمات هم انجام شد ودر این بین من لازم میدونم که از بزرگواری و مرام ارشد گروهمون تشکر کنم چون با وجود اینکه میتونست اصلا کار نکنه ولی با هردوگروه سر کار حاضر میشد و انصافا هم از همه بیشتر کار میکرد.خوب چون من دیگه میخوام از سلف و اینجور چیزا صحبت نکنم ترجیح میدم که اون شعری که در رابطه با سلف سرودم(شاعر شدنم هم جریانی داره که به خواست خدا به اون هم خواهیم رسید)را برای شما نقل کنم وشما با کمی دقت دراین شعر همه گروههایی که توی امر نظافت شرکت داشتند را خواهید شناخت

ای دوست خوب وناز امیر شبانیان

عمری گذشت داخل شهر اراکیان

خوش دوره ای که نظافت مینموده ایم

سلف جهاد با اکیپ ان خمینیان

تو ارشد گروه بودی و ولی نبود

ان کس که گوش میبنماید به حرفتان

اذربد و توکلی و ان مظاهری

پاکرده اند درست وحسابی به کفشتان

از زیر کار در بروند فرز و با شتاب

همچون پلنگ وسریع مثل قرقیان

لیکن مسیح ونصر وسعید;حمزه وعلی

بودند دایما به کار چون شیر ژیان

بردباری وبنی اسدی; اکبری و نیز

یار گلم عزت ابادی همچو جان

بودند اهل شهر زیره و ولی نبود

رنگ و ریا به داخل کار و مرامشان

این دوره نیز گذشت ونمانده است

از هیچکس جز اثر و یادگارشان

خوب از روز شنبه تا دوشنبه همه بحث هایی که سر کلاسها میشد و یا در مهدیه و یا بین بچه های گروهان های مختلف معطوف میشد به بحث مرخصی تاسوعا و عاشورا و دوروز پس از ان.وانصافا هم هیچ کس از پرسنل پایور ویا روحانی مهدیه و ... جواب درستی به ما نمیدادند و میگفتند ممکن هست که شما را برای ماموریت ببرند.البته این امکان هم هست که مرخصی داده شود.این موضوع یعنی در لفافه حرف زدن فرماندهان مرا عصبانی کرده بود واز یکی از ایشان پرسیدم که چرا جواب درست وحسابی نمیدید و او گفت:

وقتی به سرباز گفته شود که فلان روز به مرخصی خواهی رفت اگر بنا به هر دلیلی این امر محقق نشد سربازان اشفته خواهند شد و ممکن است دست به هر عملی بزنند ولی اگر از همان ابتدا در حول و ولا و یا خوف و رجا باشند کنترل انها به هر صورت راحت تر خواهد بود.خلاصه اینکه ما در خوف و رجا به سر میبردیم و البته خوفمان بیشتر از رجا بود تا اینکه صبح دوشنبه...

...صبح چهار شنبه پس از بازگشت از مهدیه جناب سروان کساییکه متاهل بودند را به خط کردند(البته این افراد قبلا مدارک خود را تحویل داده بودند) واسامی انها را برای اعطای مرخصی یادداشت کردند.همین که اسم مرخصی اومد حدود هشتاد درصد از بچه ها التماس دعا از جناب سروان داشتند و دنبال او راه افتاده بودند و هر یک به طریقی در پی کسب مرخصی دروغ بافی های عجیبی میکردند و بعضا اینقدر قشنگ نمایش بازی میکردند که حتی من هم که میدانستم دروغی بیش نیست اشک در چشمانم حلقه میزد .من هم با اینکه احساس دلتنگی میکردم ولی به دودلیل زیاد به دنبال این مرخصی نبودم.(البته به انهایی هم که حنجره خود را پاره و اعصاب جناب سروان را هم خط خطی کرده بودند مرخصی اعطا نشد).دلیل اینکه من چون دانشجوی خوابگاهی بودم به دوری از خانواده عادت داشتم و نیز میدانستم که هفته اینده  سه شنبه و چهارشنبه تاسوعا و عاشورا است وبه احتمال زیاد یک مرخصی چهار روزه انتظار ما را میکشد.لذا زیاد اصراری نکردم.

دوباره جمعه نزدیک بود و امید ما برای یک خواب راحت بسیار زیاد ولی متاسفانه دوباره صبح جمعه ساعت هفت ونیم مثل هفته گذشته ما را از اسایشگاه بیرون کشاندند و گفتند به دستور فرماندهی محترم مرکز اموزش امروز باید تمرین رژه حماسی بکنیم.رژه حماسی از اون رژه کلاسیک خیلی اسانتر وخیلی با حالتر بود .ترتیب انجام این رژه به این صورت بود که با فرمان فرمانده گروهان ما از پای چپ رژه را شروع میکردیم و رژه مثل دویدن با قدم های کوتاه بود با این تفاوت که ضرب چهارم که با پای راست بود را باید محکم میزدیم و در ضمن کل گروهان میبایست یک شعری را به صورت هماهنگ و با اهنگ ضرب پاها بخوانند.

برای پیدا کردن شعر جناب سروان از بچه های گروهان استمداد جست و چند شعر هم پیشنهاد شد که خود من هم یکی از انها را ارایه کردم ولی در نهایت با توجه به اینکه گروهان این چند شعر را نمی توانست با ضرب پاها هماهنگ کند هیچکدام از انها مقبول واقع نشد.ولی یک شعری بود که سرکار استوار میر علی اکبری گفتند که هم یادگیریش راحت بود وهم اهنگ زیبایی داشت و هم خیلی سوزناک بود:

عمه برات بمیره رقیه رقیه

روتو کبود نبینه رقیه رقیه

رسم نامردا همینه(2)

سر بابا روزمینه(2)

عمه چادری سرم کن(2)

بابا گوش هامو نبینه(2)

همه هستیم حسینه(2)

عشقم بین الحرمین(2)

عمه برات....

البته حیف که اهنگ این شعر را نمیتونم براتون قرار بدم وگرنه مطمینم که شما هم خیلی خوشتون میومد.

ان روز هم طی شد و هفته ای جدید اغاز شد...

...همه هاج و واج به همدیگه نگاه میکردند و با عجله به سمت کمدها میدویدند تا وسایل واکسشون را بردارند چون دوباره جریان بشمار سه و از این جور حرف ها در میون بود و حالا که فرمانده گردان دستور داده بودند این امر خیلی جدی تر پیگیری میشد.من هم به سمت کمد رفتم ولی متاسفانه توی اون هیاهوی بچه ها و در ان هزار توی مارپیچ که در اسایشگاه ایجاد شده بود و با توجه به مطالبی که در قسمت های قبلی اشاره کردم  من موفق به یافتن ان وسایل نشدم و سریعا از اسایشگاه بیرون رفتم ولی خدا را شکر کسی هم متوجه این موضوع نشد که بخواهد به من گیر بده!

کل گردان یعنی حدود هشتصد نفر سرباز را به خط کردند وگفتند که امروز جشن واکس داریم .با صدای سوت همه باید شروع به واکس زدن کفش ها بکنند و با شنیدن سوت دوم دست از کار بکشند .اگر کسی کفش هاش واکس نخورده باشه تنبیه میشه و اگه بعد از سوت دوم به کارش ادامه هم بده باز هم تنبیه میشه!خلاصه بنده با دونفر بغل دستیم به یک تفاهم بی نظیر رسیدیم و من با وسایل اونها پوتین هام را واکس زدم.وحالا قسمت بعدی جشن شروع میشد به این صورت که دوباره در فاصله دو سوت باید پوتین ها را براق میکردیم.که این کار را هم انجام دادیم.در این بین فقط گروهان ایمان بود که یه کم دیر جنبیدند ومتحمل تنبیه ازنوع بدو بایست و بشینند بر پا شدند.

گروهان ایمان گروهان معاف از رزم ها بود یعنی اینکه به اونها باید فشار کمتری از سایر گروهان ها وارد میشد و برای اینکه این افراد شناخته بشند بالای اتیکت سمت راستشون باید عدد سی ونه را میدوختند .که البته بعضی وقتها فرمانده ها و همینطور ماها به اونها میگفتیم" گروهان چل ها" واگرچه شاید این معاف از رزم های بینوا از کار های جسمی اندکی معاف بودند ولی از نظر روحی به شدت تحت فشار قرار داشتند.

روز های هفته یک به یک طی شدند تا صبح روز چهارشنبه پس از مراسم مهدیه...

... ترتیب کلاسها به این شکل بود که زنگ اول ودوم صبح در کلاس حضور پیدا میکردیم و زنگ سوم صف جمع داشتیم و بعد از ظهر هم مجددا یک زنگ کلاس البته به استثنا یک شنبه که به جای صف جمع گروهان ما به حمام میرفت.واقعا رفتن به حمام در پادگان شاید مشکلترین کار بود به چند دلیل. اولا به علت هوای سرد سرد اراک و راه دور گردان ذوالفقار تا حمام و در ثانی به دلیل شلوغی بیش از حد ان البته شاید این هم تجربه ای برای ادامه زندگی بود و به همین خاطر است که میگویند انسان در خدمت سربازی قدر داشته ها را بیشتر میداند.شاید انسان وقتی در خانه است قدر زحماتی که مادر برای پخت غذا شستن ظروف و در یک کلام خانه داری مادر را نداند ولی وقتی خودش مسیول قسمتکوچکی از این کار ها میشود پی به ان میبرد .وقتی در خدمت فرد باید حتی برای حمام و دستشویی رفتن هم در صف بایستد قدر استفاده راحت از حمام و دستشویی در منزل را بیشتر بداند.با بی خوابی کشیدن است که انسان قدر خواب را میفهمد و با دوری و غریبی از خانواده است که انسان قدر کانون گرم خانواده را میفهمد و ... ظهر شنبه که برای نماز به مهدیه رفتیم سرباز لیسانسه عقیدتی از برگزاری کلاس قران در چهارده جلسه و اعطای مدرک معتبر ازسازمان تبلیغات استان مرکزی برایمان گفت وگفت که کسانی که مایل به شرکت در این کلاسها هستند پس از نماز کنار تریبون بروند.که من هم رفتم وثبت نام کردم وبه لطف خدا شاگرد اول کلاس روانخوانی(سطح دو)شدم.البته برای کلاس بندی امتحان میگرفتند.این کلاس روزهای شنبه و یک شنبه و دوشنبه وساعت چهار ونیم تا شش و در چهارده جلسه برگزار میشد واکنون که بنده در حال نگارش این سطور هستم واقعا از شرکت در این کلاس راضی هستم چون واقعا خیلی چیز یادگرفتم وترتیل خوانی ام بسیار اصولی تر شده است.وبا شرکت در این کلاس بود که بنده دیگر گذر زمان را احساس نمیکردم وشاید در روز وقت کم هم می اوردم. بعداز ظهر شنبه یک سری از استحقاقی های دیگر را به ما تحویل دادند(دو تا شامپو دوتا صابون دو تا خمیردندون مسواک دوتا واکس و فرچه دودست لباس زیر یک جفت دمپایی یک دست لباس گرم) وهمانطور که درقسمت های قبلی اشاره کردم من وحسین قبل از اعطای این همه چیز هم با مشکل مواجه بودیم ووسایلمان را نمیتوانستیم داخل ان کمد جا بدهیم.مخصوصا من که ساک دستی همبه دلایلی که قبلا ذکر کرده ام نیاورده بودم.لذا بنده از سرکار استوار نعیمی خواهش کردم که بعداز ظهر که به شهر میروند یک ساک به سلیقه خودشان برای بنده بخرند البته پول به ایشان دادم و ایشان هم انصافا خوش سلیقه بودند. خوب بهر حال با جلسات کارشناسی متعدد ودویست نفر ساعت کار کارشناسی و ارسال و دریافت چندین بسته سیاسی بالاخره با هر بدبختی که بود من وحسین وسایل غیر ضرور خود را داخل کیسه انفرادی و پایین و وسایل ضروری من هم روی ان ها و وسایل ضروری حسین هم طبقه پایین.ولی با این حال تا اخر دوره ما باز هم مشکل داشتیم البته نه فقط ما بلکه همه صاحبان کمد های مشترک .بگذریم بعد از اعطای استحقاقی ها و برگزاری کلاس بعداز ظهر ما که به خیال خودمان میتوانستیم اندکی استراحت کنیم با فریادهای بی امان فرمانده گردان(جناب سروان کردی)روبرو شدیم که میگفت وسایل واکستون را بیارید بیرون سریع به خط شید که امروز جشن واکس داریم. وای خدا این دیگه چه جور جشنی میتونست باشه؟...

... هوا همچنان سرد سرد بود و حدود یک ساعت بی حرکت ایستادن این سرما را بیشتر نشان میداد و همین امر امبولانسی را ملزم میکرد که پشت سر گروهان ها و در خیابان پشتی میدان صبحگاه دایما رفت و امد کند که اگر خدای ناکرده برای کسی اتفاقی افتاد یا بیهوش شد سریعا به او سرویس دهی کنند که البته چنین اتفاقی یک بار افتاد و در اثر سرما و بی حالی یکی از بچه ها روی زمین افتاد و سر نیزه تفنگ درون فک او فرو رفت و یکی دوتا از دندونهاش شکست که به حمد الهی در اثر سرعت در سرویس دهی برای او مشکلی پیش نیامد و به قول فرمانده سریعا داخل بیمارستان دهن و دندون های اون شخص را سرویس کردند.

پس از رسیدن فرمانده مرکز اموزش و جناب سروان جدیدی به جایگاه جناب سروان که نقش مجری را نیز بر عهده داشت پشت تریبون رفت و گفت"تلاوتی چند از ایات قران مجید"پس از ان چند ایه تلاوت شد.سپس نیایش و فرازی از زیارتنامه عاشورا  و فهرست تنبیهات و تشویقات پرسنل پایور نیز قرایت گردید و سپس جناب سرهنگ برای ما به سخنرانی پرداختند و ضمن خوش امد گویی پیشاپیش نزدیک شدن محرم الحرام را به ما تسلیت گفتند و گفتند اگرچه هر هفته شنبه و سه شنبه صبحگاه مشترک میباشد ولی در ایام محرم صبحها در مهدیه پس از نماز مراسم زیارتنامه عاشورا و سخنرانی و مداحی وسینه زنی میباشد ولذا سه شنبه این هفته و هفته اینده احتیاجی به صبحگاه مشترک نیست.پس از پایان یافتن صحبت های جناب سرهنگ جناب سروان مجددا پشت تریبون قرار گرفت و گفت"یگان های مسلح به دست فنگ هر یگان به فاصله یک نماینده از جلو اماده رژه باشید" و ما هم اماده شدیم و به حالت قدم رو تا نزدیک جایگاه رفتیم و رژه ای انجام دادیم با امید گرفتن خیلی خوب و در پی ان مرخصی که خیلی خوب گرفتیم ولی مرخصی خیر.

سپس میدان را دور زدیم و به جایگاه اولیه خود برگشتیم.وقتی رژه همه گروهان ها تمام شد فرمانده پشت تریبون امد و از رژه بچه های عاشورا و ذوالفقار تعریف نمود و گفت با یک روز تمرین خوب اماده شده اید ولی در عوض به شدت از رژه گردان کربلا ناراضی بود و به عنوان تنبیه به فرماندهان گروهان های کربلا گفت که تا ظهر کلاس ها تعطیل و فقط باید تمرین رژه انجام دهید.

انصافا تمرین رژه کار سخت و دشواری است هرچند که انجام ان  به زعم بنده حقیرکار  مرفح و روحیه بخشی است چون که در این تمرین ها گروهان باید قدم اهسته برود یعنی بچه ها دست های خود را به کمرشان میگذارند و با هرشماره فرمانده گروهان پای خود را باید به اندازه حدود صد وبیست درجه بالا بیاورند یعنی تا نزدیک گردن نفر جلویی و طبیعی است که اهمال کاری از سوی هیچ کس پذیرفته نیست و اگر فرمانده میفهمید بشین پاشو و شنا سویدی و نگهبان تنبیهی روی شاخش بود.

بگذریم بنده جگرم برای گروهان کربلا که بچه های هفده هجده ساله بودند کباب شد ولی افسوس که کسی به جگر کباب بنده توجهی نمیکرد.

به هر حال پس از تمام شدن فرمایشات فرماندهی جناب سروان مجددا از پشت تریبون گفت "گروهان ها جهت اموزش در اختیار فرماندهان"

فرمانده ما یعنی جناب سروان کریمی هم به ما گفت که بصورت " بدو بایست"بروید جلوی در اسایشگاه یعنی اینکه با سرعت باد بروید و من خود او را دیدم که در یک لحظه با شتاب بسیار بالایی که چشم قادر به تشخیص ان نبود این کار را انجام داد!

جلوی در اسایشگاه که به خط شدیم جناب سروان ما را کلاس بندی کرد بدین صورت که شش ستون اول کلاس یک و شش ستون دوم کلاس دو.ولی باز در کلاس بندی هم کلاس دوم سرش بی کلاه ماند و به ما به جای کلاس سلف سرویس رسید یعنی کلاس های کلاس دو گروهان جهاد در سلف بر گزار میشد که نه تخته سفیدی داشت و نه سیستم گرمایشی.

به هر حال از روز شنبه کلاس های ما در قالب کلاس های اسلحه شناسی; پدافند غیر عامل; اداب و منش انتظامی; حفاظت اطلاعات; عقیدتی سیاسی و ...شروع شد...

...خوب صبح شنبه شد و پس از انجام کارهای روتین روزانه گردان ذوالفقار و عاشورا رفتند برای مشاهده و انجام اولین صبحگاه مشترک در پادگان مالک اشتر نرسیده به شهر مردان بی باک یعنی اراک.

اینجا هم ترتیب ایستادن گردانها مانند مهدیه بود و ابتدا کربلا بعد قدس و بعداز ان عاشورا و درنهایت ذوالفقار .تازه ترتیب ایستادن در هر گردان هم به ترتیب از راست به چپ ایمان ایثار جهاد و شهادت بود.گردان کربلا و قدس اکثرا دیپلمه بودند ودر گردان قدس یک گروه از برادرای خوب جنگلبانی هم بودند که از نظر سن و سال به طور متوسط سی و پنج شش ساله بودند و برای دیدن اموزش های نظامی به انجا اومده بودند.خوب ایستادیم و فرمانده میدان به کل گردان ها از جلو نظام داد و همه مرتب و منظم رو به جایگاه ایستادیم.سپس جناب سرهنگ تشریف اوردند و فرمانده میدان گفت"ایست به جای خود خبر دار"سپس فرمانده گردان عاشورا برای استقبال جلو رفتند.جناب سرهنگ ایستادند و فرمانده گردان که به حمایل(عبارت است از یک کمر بند سفید کهیک بندمتصل به ان ازپشت واز روی شانه راست رد میشود ونیز یک چیز زرد رنگ که روی شانه چپ قرار میگیرد و اگر اشتباه نکنم به ان واکسه می

گویند ونیز دو روپوش سفید که روی پوتین ها نصب میشود)مجهز بود ویک شمشیر بهدست راست داشت وسر ان را در کنار پنجه پای راست گذاشته بود گفت:"بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوه الا با الله ستوان یکم عباس جدیدی ضمن خوش امد گویی به فرمانده محترم مرکز اموزش استدعا دارد از یگانهای مسلح مستقر در میدان بازدید به عمل اورند  " سپس با یک حرکت از جلو فرمانده کنار رفت وگفت "میدان ملاقات به راست پیش فنگ"البته در این عبارت فقط ملاقات به راستش به ما مربوط میشد چون هنوز تفنگ به ما نداده بودند ومن هم در دل اهی کشیدم که ایا میشود روزی به ما هم از اون اسلحه های خوشکلی که دست گردان کربلا و قدس هست بدهند.

بگذریم ما ملاقات به راست کردیم یعنی گردن خود را تا انجا که میچرخید به سمت راست متمایل کردیم وفرماندهی محترم پس از ادای احترام به شهید گمنامی که در ابتدای میدان مزار شریفشان قرار گرفته بود(همراه با موزیک کجایید ای شهیدان خدایی...)برای بازدید از یگان ها به راه افتادند و جناب سروان جدیدی هم به فاصله یک قدم از ایشان و در سمت چپ ایشان ایشان را همراهی میکردند.خوب از جلو گروهان ما که رد شدند ما ایشان را مشایعت کردیم یعنی ارام ارام سر خود را از سمت راست به طرفی که ایشان میرفتند چرخاندیم و این کار را تا انجا که گردنمان اجازه میداد انجام دادیم

فرمانده به انتهای میدان که رسیدند گفتند ازاد و جناب سروان هم بلند گفتند میدان ازاد و ما هم پای چپ را به اندازه یک عرض شانه باز کرده محکم به زمین کوبیدیم و گفتیم" الله"سپس جناب سروان گفت به جای خود و ما مجددا خبر دار ایستادیم و فرمانده به همراه جناب سروان میدان را دور زدند تا به جایگاه رسیدند...

...من که به اسایشگاه رسیدم نزدیک تختم رفتم و دیدم یکی از بچه ها داره یکی از پتو های من را از روی تخم بر میداره .بنده خدا اصلا هم منو نشناخت .همین که میخواست بره گفتم :اقا کجا میبری پتوی منو و او هم گفت که خوب پتوی من را هم بردند .توجیه جالبی نبود و من گفتم خوب اگه یکی پتوی شما را برده باشه دلیل نمیشه که شما هم بخواهی پتوی منو برداری .اون بنده خدا هم عذر خواهی کرد و رفت ولی خوب ما با هم رفیق شدیم و من اصلا تا اون وقتی که با ما بود(چون فوق دیپلم بود بعد از یک ماه به گردان قدس منتقل شد) از اون حرکتش حرفی نزدم. فقط کاری که کردم روی همه وسایلم با خودکار اسمم را نوشتم که بعدا شبهه ای پیش نیاد البته تا سه چهار شب این مشکلات بود و پتو و بالش و کلاه و از این جور چیزا از بچه ها گم میشدند. خوب پس از یک ربع همه بچه ها به اسایشگاه برگشتند وجناب سروان گفت که کلیه وسایلتون را از اسایشگاه جمع کنید و بیایید بیرون به خط شید که البته ما هم اینکار را کردیم.جناب سروان ستون به ستون بچه ها را به داخل اسایشگاه میبرد و جای تخت و کمدشون را به ان ها نشان میداد.البته چون تعداد نفرات این دوره خیلی بیشتر از انچه که باید باشد بود لذا به نود و هشت نفر کمد یک نفره رسید و بقیه بچه ها که من هم جزو ان ها بودم کمد دو نفره.البته اندازه کمد ها سی سانتیمتر در دو متر بود که وسایل یک نفر هم به زور داخل ان جا میگرفت حالا حسابش را بکنید که دو نفر بخواهند وسایلشون را داخل یک کمد بگذارند.من و حسین ارمین با هم هم کمد و هم تخت شدیم یعنی حسین روی تخت پایینی میخوابید و من روی تخت بالیی.البته من که توی روز های اول خدمت فقط بد شانسی می اوردم اینجا هم بی نصیب نموندم و تختی که به من رسید ابر نداشت.لذا سریعا بنده مراتب را به جناب سروان گزارش دادم و ایشان هم گفتند که امشب را باید همینجوری سر کنی و فردا که سرکار استوار نعیمی(مسیول انبار و اسلحه خانه گروهان) میاد ازش ابر بگیری.بنده هم گفتم چشم!

وقتی کار تقسیم تخت و کمد به پایان رسید.جناب سروان امر کردند که یک تخت و دو پتو و دو  ملحفه و یک بالش را از اسایشگاه بیرون بیارند و طریقه انکادر کردن تخت را به ما اموزش داد و گفت که فردا همه تخت ها باید انکادر شده باشند ودقت کنید که همه تخت ها در یک راستا باشند.

لذا با توجه به مطلبی که گفتم در برنامه سین(برنامه ای که تکلیف سرباز را از زمان بیداری تا زمان خواب مشخص میکند)انکادر کردن تخت هم اضافه شد.البته من در طول دوره فقط سه چهار بار این کار را انجام دادم.چون من روی تخت انکادر شده میخوابیدم و فقط کافی بود صبح که پا میشم یک کم اطراف ملحفه و پتو ها را بکشم تا انکادرم مرتب بشه.

این کار ها که تمام شد نزدیک نماز مغرب شده بود وما مثل دوشب پیش نماز خواندیم شام خوردیم .سلف را نظافت کردیم و خوابیدیم البته چون تخت من ابر نداشت من دو تا پتورا تا کردم و روی همدیگه انداختم  تا کمتر کمرم شطرنجی بشه(کف تخت یک توری اهنی بود)و خوابیدم ...

...خوب همانطور که در قسمت قبل گفتم در این قسمت میخام در رابطه با رژه رفتن کمی توضیح بدم.

حتما عبارت" طبل بزرگ زیر پای چپ"به گوش شما خورده است .در واقع طبالی که در میدان صبحگاه همراه با چند نفر شیپور زن مشغول ایفای وظیفه اند چهار ضربه به طبل خود میزند که چهارمی محکمتر است وبا این ضربه کل گروهان ها همه با هم هماهنگ میشوند در واقع با این ضربه کل گروهان پای چپ خود را نود درجه باید بالا بیاورند و با سه ضربه دیگرپا را حدود چهل و پنج درجه بالا بیاورند تا اینکه فرمانده گروهان نزدیک جایگاه(یک میله برای هماهنگی فرماندهان نصب شده است)شمشیر خود را بالا می اورد و نفرات گروهان با دیدن این حرکت عروسکی راه میروند یعنی پا را حدود بیست سی درجه بالا میاورند ومثل ادم اهنی راه میروند تا دوباره فرمانده علامت بعدی را صادر کند.

پس از چند قدم فرمانده شمشیر خودرا بالاتر میبرداین حرکت زیر پای چپ انجام میشود و گروهان یک پای راست رها میکنند و از زیر پای چپ با همان حالت میگویند"الله اکبر"و سر خود را به سمت راست بر میگردانند و از اینجا به بعد همه ی گامها نود درجه ای است(به اندازه بند اورکت نفر جلویی پا را باید بالا اورد) تا از جلوی جایگاه رد شویم.

زمان گذشت و بعداز ظهر جمعه رسید.و فرمانده گروهان را بر اساس ترتیب قد در دوازده ستون و چهارده ردیف مرتب کرد و هرکسی در گروهان دارای یک جای سازمانی شد مثلا من که در صف سوم و ستون نهم بودم تا اخر دوره باید همانجا میایستادم.براساس جای سازمانی حضور و غیاب و تقسیم تخت و کمد و ...صورت میگرفت.بر این اساس شماره سازمانی بنده هم صد وپانزده شد(شماره سازمانی با شمردن نفرات به صورت ستونی به دست میاید مثلا نفر اخر ستون اول دارای شماره سازمانی چهارده و نفر اول ستون دوم دارای شماره سازمانی پانزده میباشد).

وقتی کار ترتیب قد تمام شد فرمانده گفت صف به صف باید رژه بروید و هر صفی که این کار را خوب انجام بده میتونه به اسایشگاه بره.(در این مواقع که شمشیر نبود فرمانده با گفتن عبارت"نظر به"و "نظربه راست"اون کاری را که باید با شمشیر انجام میداد را انجام میداد).خوب صف اول سه بار رژه رفتند و نوبت به صف دوم رسید که ارشد گروهان هم در ان بود(همون ارشد قوی هیکل که در قسمت های قبل بهش اشاره شد).وجالب بود که ارشد در حین رژه از صف جدا میشد و ما که از پشت سر به اونها نگاه میکردیم واقعا با صحنه خنده داری مواجه شدیم .یعنی ارشد نه تنها از صف عقب می افتاد بلکه پشت صحنه حرکتش و حرکت پاهاش خیلی جالب بود و اصلا پاهاش حین رژه میچرخید خلاصه اونقدر خنده دار بود که فرمانده هم خودش را نتوانست کنترل کند واو هم شروع به خندیدن کرد.این صف حدود هشت بار رژه رفتند و ما هم به اندازه تمام عمر خندیدیم ولی رژه ارشد درست نشد و فرمانده گفت که با این وضع دیگه نمی خوام ارشد گروهان باشی(البته روز قبل از اون هم یعنی پنجشنبه اقای میر علی اکبری که داخل سلف دید که ارشد از مقامش سو استفاده میکنه و بیشتر از بقیه غذا میگیره گفت که :کی تو را ارشد کرده و تونباید ارشد باشی که بعد البته با صحبت کردن و ... دوباره او به پستش برگشته بود ولی امروز دیگه بحث جدی بود و هیچ راه برگشتی هم نداشت).

خوب ما که صف سوم بودیم در یک مرحله رژه نظر جناب سروان را جلب کردیم و تونستیم به اسایشگاه بریم...

...خوب صبح جمعه مجددا ساعت چهار ونیم بر پا را زدند و مثل دیروز کار هایمان را انجام دادیم و ساعت حدود شش و نیم که از مهدیه برگشتیم به خیال اینکه یک خواب حسابی تا ساعت یازده میریم و کمبود خواب این چند روزه را جبران میکنیم.چراغ های اسایشگاه را خاموش کردیم وبه خواب هم رفتیم ولی نه تا ساعت یازده بلکه تا ساعت هفت و ربع که با صدای فرمانده از خواب پریدیم.

فرمانده گفت که فرماندهی محترم مرکز اموزش دستور دادند که امروز تمرین رژه کنید .چون فردا صبحگاه مشترک داریم و شما هم باید رژه بروید .خوب با هر سختی که بود تخت خود را رها کردیم و به صفوف رژه رفتیم .این تمرین رژه تا ظهر طول کشید و انصافا خیلی سخت و خسته کننده بود ولی فرمانده گروهان به ما دلداری میداد که اگه خوب رژه برید و خیلی خوب بگیرید(فرمانده پادگان که از بالا رژه تک تک گروهان ها را مشاهده میکند در صورتی که از رژه گروهان به دلیل هماهنگی در بالا و پایین اوردن دست وپا(دست با پای مخالف یعنی پای چپ و دست راست با هم بالا می ایند و بالعکس مثل همون حالتی که نا خواسته توی راه رفتن همگی ما ها انجام میدیم) و یک ضرب بودن صدای پاها که به زمین میخورد راضی باشد می تواند با صلابت خاصی بگوید" گروهان خیلی خوب"(البته گفتن این عبارت هم سبک و سیاق دارد وکشکی نیست یعنی فرمانده باید با ضرب طبل این عبارت را بیان کند وطوری بگوید که این عبارت زیر پای راست رژه روندگان تمام شود و انوقت سربازان با صدای رسا زیر پای چپ اول بگویند "درود" وزیر پای چپ دوم بگویند"جناب") امکان داره که فرمانده به شما مرخصی تشویقی بده و خلاصه تا اخر دوره سر همه ما را با این حرف ها گول مالید و با اینکه گروهان ما بهترین رژه را در پادگان داشت و حتی برای رژه در شهر در روز بیست و دوم بهمن ماه انتخاب شد ولی دریغ از یک روز مرخصی تشویقی.

خوب دوست دارم در ارتباط با رژه رفتن بیشتر توضیح بدم ولی این امر خطیر را میگذارم برای فردا در ضمن در تمرین جمعه اتفاقاتی برای یکی از ارشد ها افتاد که او را از ارشدیت عزل کردند که فردا به ان هم اشاره خواهم کرد...

...خوب هر سیزده نفر مشغول به کار شدند و هریک گوشه ای از کار را انجام داد.کار نظافت که تمام شد می خواستیم به اسایشگاه برویم که متاسفانه نظافت چی های اسایشگاه ما را راه نمیدادند و میگفتند "جای پاتون میفته تازه اینجا را تی کشیدیم"خلاصه با کلی خواهش و التماس و اینکه ما همکار شما در سلف هستیم و کلی پاچه خواری دیگه ما را راه دادند .بعدش هم که میخواستیم به دستشویی وبرویم این عملیات اتفاق افتاد.به مهدیه رفتیم و برگشتیم.ساعت شش وبیست دقیقه صبح بود.فرمانده گروهان هم پس از بازدید از نظافت قسمت های مختلف به سمت اسایشگاه امد و ارشد ایست کشید(وقتی تعداد نفرات بیش از چهار نفر باشد از صبح تا غروب افتاب ادای احترامات دسته جمعی الزامی است و به این صورت است که اولین فردی که متوجه فرد ارشدتر میشود با صدای بلند(در حد تیم ملی)میگوید "ایست گروهان جهاد به جای خود خبر دار" و دراین لحظه همه مانند چوب خشک بیحرکت میایستند(پاها جفت سرروبه جلو و دست ها مشت شده چسبیده به خط دوخت شلوار) وقتی فرمانده داخل اسایشگاه می اید مجددا یک مرتبه کسی میگوید"ایست اسایشگاه جهاد به جای خود خبر دار"البته خیلی وقت ها تا نفر ایست میکشد فرمانده میگوید"از نو" و نفر میگوید"از نو فرمودند"یعنی اینکه به کارتون برسید نمی خواد خبر دار بایستید) خوب تا ساعت هفت بی کار بودیم که فرمانده گفت برای جلسه توجیهی باید به مهدیه برویم که رفتیم و با ما در مورد مسایل پزشکی(اگه سرما خوردید اب نمک فراموش نشه) عقیدتی سیاسی حفاظت اطلاعات و ....با ما صحبت کردند البته در بین جمعیت حدود هزار و ششصد نفری فقط فکر کنم نصفشون توجیه شدند چون بقیه خواب بودند!در این جلسه چند نفری که واکسن مننژیت نزده بودند را به خونه هاشون برگردوندند و نیز کسایی که پزشک و پرستار بودند را برای بهداری و کساییکه الهیات و فقه بودند برای عقیدتی و اینها انتخاب کردند .البته چند روز بعد از اونهایی که مهندسی برق و کامپیوتر خونده بودند هم برای ادامه خدمت در مرکز فاوا گزینش کردند که من هم قبول شدم(صدنفر بودیم ولی پنج نفر بیشتر نمیخواستند .باور کنید راست میگم).جلسه توجیهی که تموم شد ظهر شده بود و بالطبع نماز و نهار و مجددا صف جمع

ساعت چهار ونیم بعد ازظهر پنجشنبه بود و همگی ما ساده دلان پیش خود فکر میکردیم که فردا تعطیله فتیله (ببخشید یه لحظه در حین نوشتن یاد عمو قناد و اون سه تای دیگه افتادم دست خودم نبود).

به هر حال بنده برای تلفن کردن به سمت تلفن های عمومی رفتم که چهار تا بودند ولی متقاضی تماس حدود هشتصد نفر به هر حال صف تلفن انصافا از دیروز خلوت تر بود و ما به جای یک ساعت, پنجاه و پنج دقیقه توی صف ایستادیم وفقط پشت تلفن گفتم :سلام من خوبم رسیدم اینجا همه چی عالیه واگه با من کار داشتید با شماره 0861 بقیه شا حالا یادم نیست ولازم هم نیست تماس بگیرید(که تو این دوماه فقط یک بار با من تماس گرفتند که اون هم داستان داره).خلاصه این یکی دوساعتی هم که تا خاموشی وقت داشتم به اشنایی با بچه ها پرداختم ....

X